تبليغاتX
**بوی نم بارون**

**بوی نم بارون**

"شايد راز زيبايي باران و آرامشش در همين است که اشک است "

سلام به بغض های قدغن ! سلام به سکوت های ناگهان ! به اشک های نیامده . به درد
دلهای ممنوع و هوسهای بی شکیب و تمناهای نامرغوب.
وقتی شب است و در معرض دلتنگی های هنوز خویش خودکار می شوی و نمی نویسی ؛ ...
پس بیهوده ای...
وقتی برای ورق زدن خودت منتظر اجازه ی لحظه های عصا قورت داده می مانی و دائم پشت
گریه های مرسومت ترمز می کنی ؛ پس به درد دیوانگی نمی خوری. جامه ی شاعری و
جنون بر قامت ناسازگارت به ادعایی پر فریب می ماند.
نترس ! همه خودی اند . حرف بزن که عقربه های خواب آور ، دست و پا گم کرده تقویم کلماتت
را در سراشیب شمّاطه دار جوانی بسمت سالخوردگی هل ندهند.
حرف بزن که کودک احساسات یتیم مانده ات سطر به سطر آرام بگیرد و عروسکهای گمشده ی
شعرش را بیاد بیاورد که در زیر کدامین درخت بید ، در گرمای تابستانی کدام نیمکت
مدرسه ای ، کدام دغدغه ی آبان ماه دانشگاه جا گذاشته و گریخته است .
شب است ...بگو ! که تا صبح نیامده از دردهایت غزلی بسازم و اینهمه ستاره را سوسوی
قافیه ها کنم ...
کسی از پشت ماه اشک هایت را می شمرد . شاید خدا باشد....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11:48 توسط .:نسیم بارونی:. |


چگونه دوستت دارم ؟
بگذار بشمرم
تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم
با احساسات نامریی
به اندازه ی پایان هستی
من تو را مثل هر روز دوست دارم
مثل نیاز انسان به افتاب و شمع
تو را ازادانه دو.ست دارم
مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق
تو را خالصانه دوست دارم
مثل احساس بعد از دعا
تو را با اندوه قدیمی
و ایمان کودکی ام دوست دارم
با عشقی که سال ها گم کرده ام
با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام
با اشک ها لبخند ها و تمام هستی ام
و اگر خدا بخواهد
بعد از مرگم
تو را بیش از این ها دوست خواهم داشت .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 22:27 توسط .:نسیم بارونی:. |


وقتی که دیگر نبود

          من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

           من در انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

           من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد

          من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

          من آغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن

           مثل تنها زندگی کردن

                              مثل تنها مردن!                

                                                          دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:27 توسط .:نسیم بارونی:. |


آن زمان که غم زندگی من را از متلاشی میکند به تو می اندیشم


.
به عظمت دریاها قسم


به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم.


ای زندگی من


 بگذار در آسمان عشق تو پرواز کنم


بگذار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم


زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو


زندگی من امکان پذیر است.


نگذار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند.


میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد


ولی این را بدان که من همیشه در همه حال در کنارت به یادت و عاشقت هستم.
.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:26 توسط .:نسیم بارونی:. |


کاش بودی و با من درد دل میکردی ؛ کاش بودی و مثل گذشته به من امید

میدادی.... مرا با ان صدای مهربانت آرام میکردی ؛ مرا با آن کلام رویاییت

 درمان میکردی.... همان کلامی که گویا مدتی است فراموش کرده ای

و دیگر بر زبان نمی آوری.... اما من هنوز هم به تو میگویم آن کلام مقدس را .....! دوستت دارم عزیزم... زندگی بدون تو همین است .... دلتنگی ؛ غم ؛ غصه ؛

گریه ! زندگی بدون تو همین است .... یک دل ابری و گرفته و یک عالمه درد در دل! همانی قلبی که با حضورت یک خانه سرخ و پر از صفا و صمیمیت شده بود 

 اینک یک ویرانه شده ؛ که در آن ویرانه یک پنجره شکسته و بسته رو به خوشبختی

  یک قاب شکسته از عکس تو و یک دنیا دلتنگی است...... دلم بدجور گرفته است ؛ دلی که دیگر حتی با بهانه های چشمانم نیز آرام نمی شود! چشمانم از من شاکی اند  قلبم مرا نفرین میکند و دستانم تشنه  گرفتن دستان مهربان تو اند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:23 توسط .:نسیم بارونی:. |


آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست

آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود


آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي


آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد


آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است


آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي است، نه گفت


آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم


آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم


آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي


آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است


آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند


آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد


آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند


آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم


آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد


آموخته ام ... که اين عشق است که زخم ها را شفا مي دهد نه زمان


آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد


آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم


آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم


آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد


آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم


آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد


آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم


آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ  مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد


آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد


آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:23 توسط .:نسیم بارونی:. |


 

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع

.

مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

.

گفت نه

.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه

.

گفت: نه خودم جمع مي كنم

.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟

.

بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

.

نگاه معني داري كرد و گفت

.

قلبم.

.

اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟

.

آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.

.

وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري

.

هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شكوننش

.

مي خوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون

.

دل داري خوب بلده

.

مي خوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.

.

آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلب هاي شكسته رو

.

خيلي دوست داره

.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد.

.

و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم

.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو

.

مي سپردي دست هر كسي؟

.

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم.

.

بر گشت و گفت:

.

دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.

.

گفت و اين بار رفت سمت دريا

.

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه

.

راز دارش بود...

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:20 توسط .:نسیم بارونی:. |


بازم من ...بازم تنهایی

گذر ازین گذر گرچه سخت اما دلنشین است....

یاد آن که دل سپردیش گر چه دلسوز اما شیرین است...

بگذر از این ره که سحری دگر نزدیک است.....

کاش بود آن که دلیل آغاز هر روزمن است ...

 

تو ای باران تنهای تنهایی من....

حرف با تو دارم تنها محرم اسرار دل دادگیم....

با که گویم سر دل ... هر که را راز گفتم ... چو باران باریدن گرفت از سوز دل

 

 

شب .... کاش توی تنهاترین تنهاییام .. کاش بودی کنارم...

زیر بارون ...... کاش بودی کنارم....

توی اون کوچه سرد ....تنها ...زیر بارون ... کاش بودی کنارم....

تا بهت بگم چقدر دوست دارم نازنینم....

وقت رفتن یادته .... صدات کردم نگامم نکردی یادته....

خاطرات با تو بودن یادته .... گفتم با تو میمونم یادته.....

اولین روز دیدار و یادته

تو چشات گم شدم و یادته...

یادته گفتی بعد رفتنم همه چیز فراموش میشه

یادته گفتم تا دنیا دنیاست و تا بارون میباره ... فراموشت نمیکنم....

اما ...رفتی

من و گذاشتی تنهای تنها...با بارون که یادگارته...تنها یادگارت...واسه من

دلخوشم با یادگارت .... تا برگشتنت....مسافر

 

                      

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:34 توسط .:نسیم بارونی:. |


 

بنویس پس چرا سکوت کردی

با توام ای دست چرا توان نوشتن از تو رفته

فریاد بزن پس چرا سکوت کردی

با توام ای قلب چرا لب دوخته شدی

گریه کن پس چرا سکوت کردی

با توام ای چشم چرا اشکی نمی ریزی

بشکن پس چرا سکوت کردی

با توام ای بقز چرا گردرد شدی

 

شاید هنوز در باورتان نیست

او دیگر رفت ، بازگشتی نیست

رویای که سالها دل خوش آن بودید

 

بنویس ساده بنویس

به سادگی همین عشق

به سردی همین جدایی

فریاد بزن فریاد

به بلندی نگاهش

به تلخی این درد

گریه کن گریه

برای معصومیت از دست رفته ام

برای تمامی پاکی اش

بشکن ای بقز بشکن

سالهاست در انتظاری

در قربت  دیدارش نخواهی شکست

در غربت رفتنش بشکن

 

 

          

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:35 توسط .:نسیم بارونی:. |


 

شاید آن روز که سهراب نوشت :

ــ تا شقایق هست زندگی باد کرد ...

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت.

هر گلی هم باشی ـ چه شقایق چه گل پیچک و باس ـ

زندگی اجبار است ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:31 توسط .:نسیم بارونی:. |


رير باران هستم بدون چتر تنها بي هيچ چيز


رهاي رها نه اينکه خواسته باشم اداي سهراب را درآورده باشم و چترم را بر زمين گذاشته باشم نه

ابرها معلوم نيست امروز سر چه گريه شان گرفته بود که يهو ترکيدند و اشک هايشان را روي سرمان خالي کردند .

هيچ کس نمي دانست امروز روز دلخوري ابرهاست براي همين چترها گوشه خانه ها مانده بود . زير باران ايستادم زير نور يک چراغ سفيد نمي دانم چرا اين قدر هوس ميکنم سرم را به سمت آسمان بلند کنم

دوست داشتم دستهايم را باز کنم صورتم را به سمت بالا بلند کنم و تمام وجودم را از اين حس خيس و نمناک پر کنم اما انگار از قديم گفته بودند اين کارها آن هم در خيابان براي دخترها زشت است بهتر بگويم عاطفي بودن در انظار مردم زشت است آن هم براي يک دختر مثل من نميدانم اگر اين عاطفه اشکال دارد چرا وقتي ابرها اين گونه بي پرده مي گريند هيچ کس بهشان خرده نميگيرد اما اگر من بخواهم دستهايم را باز کنم و زير باران چرخ بزنم يا بخواهم اشکهايم را با اشک هاي ابر ها پيوند دهم بايد اين همه نگاه را تحمل کنم .

هنوز از حس باران پر نشده ام گاهي که کوچه را خالي از عبور نگاه ها مي بينم دزدانه سرم را به سمت آسمان بلند ميکنم و مي گذارم اشک هاي آسمان روي صورتم بريزد تا آرام شوم آخر اشک ها هميشه آرام بخشند و هيچ چيز مثل آرامش اشک نيست

شايد راز زيبايي باران و آرامشش در همين است که اشک است .


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

مرداد 1387

تیر 1387


Links

فقط خدا دوست دارمممم(محمد رضاي گل)
راه بارون(افسانه جوووونممم)
براي تازه شدن دير نيست(باران عزيز)
شبهاي دلتنگــــــــــي(امير عزيز)
گلهاي يخ زده(ســــــارا و شفــــق جوووون)
كـــــــــامي جون=دخــــــــــي جون
عاشقم عاشق ابر های سر گردان (عاطفه جونم)
تنهـــــا ترين تنهــــــــا(محمد جان)
عشـــــق گم شـده(صــــــمد عزيز)
نایت گالری
قالب های نایت اسکین